|
چون
اساسا
كارم به شكل حرفهای ترتیب دادن نمایشگاه (curator)
نیست، نوشتن این مقدمه برایم اندكی دشوار است. چون خودم هنرمند هستم، تنها
میتوانم توضیح دهم كه تلاش برای ترتیب دادن نمایشگاهی از آثار هنرمندانی
كه در تهران زندگی و كار میكنند، چه اندازه اهمیت دارد.
از سال
۱۹۹۶
تا
۲۰۰۳،
در نیویورک اقامت داشتم و پس از این که دچار افسردگی بسیار شدیدی شدم،
تصمیم گرفتم به یونان باز گردم. دلیل افسردگی من از هر نظری به که به آن
بنگریم، چیز تازهای نیست. فکر میکنم که زمانی که برجهای دوقلو
فروریختند، من «بیدار» شدم و آن چه پس از آن تراژدی پیش آمد، به من فهماند
که دلیل اصلیای که غرب چیزهای زیادی برای ارایه به من داشت، این واقعیت
بود که در فرآیند كسب قدرت و ثروت، بسیاری از دیگر کشورها را در سراسر دنیا
به نابودی کشانده است. دیگر نمیتوانستم از هیچ چیز لذت ببرم و ناگهان یک
روز رهسپارهند شدم. آنجا کشف کردم که معنویت کماکان وجود دارد و ایمان به
چیزی بهجز ماده، میتواند راه را به سوی سعادت بگشاید. شاید این موضوع تا
اندازهای اتفاقی به نظر بیاید، ولی با این وجود، حقیقت دارد. زمانی که
برای اولین بار راهی هند شدم، حتی نمیدانستم که هندوییسم چیست و شکل کشور
هند چگونه است. اما زمانی که به آنجا رسیدم، فهمیدم که بسیاری از ایدههایی
که آنها دارند، ایدههایی بوده که سالهای سال آنها را در ذهن داشتهام؛
بدون آنكه بدانم یك نظام فکری باستانی افکار مرا تایید و تبیین میکند.
خصوصاً در شهر مقدس
سیوا در
واراناسی، جایی که رود گنگ همچون الههای پرستش میشود، برای اولین بار این
احساس را تجربه کردم که باید این نوع معنویت را بفهمم و این مساله را اعلام
کنم که آنچه نگاه توسعه یافتهی ما، منفیاش میشمارد، ممکن است بسیار
مثبت باشد و بخش عمدهای از چیزهایی که آنها را نیک میدانیم، زمین را به
نابودی میكشاند. بهعنوان مثال، این تفکر که رودخانهای بتواند یک الهه
باشد برای ذهن غربی، «سادهدلانه» و خندهدار به نظرمیرسد، اما در واقع،
دوستدار رودی بودن و ستایش طبیعت، میلیونها بار از دلباختهی اتومبیل یا
جدیدترین ابزار تكنولوژیك بودن، بهتر است. چرا که اگر به اطراف خود بنگریم،
خواهیم فهمید که اتوموبیل ما یا تمامی چیزهای جالب و جدید هرگز ما یا هیچکس
دیگر را به واقع سعادتمند نخواهند کرد، اما شنا کردن در آبهای یک الهه
میتواند نتایجی جادویی دربر داشته باشد. مطمئنم که بدبینانی که این خطوط
را میخوانند با لبخند خواهند اندیشید که چنین تفکراتی فقط ایدههایی
سادهدلانه و رمانتیک هستند. ولی در واقع، باور من این است که دربارهی
صدماتی که آرمانهای غربی پیشرفت به روح وارد کردهاند و تیرهبختی و
نابودی زمین را با خود به ارمغان آوردهاند، هیچ خاصیت رمانتیکی وجود
ندارد. این اندیشه که رودخانهای میتواند الههای باشد و تمامی ابداعات ما
در مقایسه با عظمت طبیعت کوتولههایی بیش نیستند، به هیچ وجه رمانتیک نیست؛
این موضوع صرفا حقیقت محض است و ما برای دیدن حقایقی که تواناییهای
التیامبخش دارند، کور شدهایم. در حالی که تمام دنیا در آشوب و بلوا
میجوشد، تعداد اندکی از دیوانگان تمام ثروت را جمع کردهاند، حرص و آز به
جانشان افتاده است، وهیچ چیز را رها نمیکنند. متاسفانه، در میانهی این
خیمهشببازی پر از خرابی، هنر نقشی محوری ایفا میكند. چرا که به نظر
میرسد، هنر به جای گشودن ذهن مردم و آشنا کردن آنها با احساساتشان، تبدیل
به یک مسابقهی هیجانانگیز اسبدوانی شده است که میلیونها دلار در آن
سرمایهگذاری میشود.
در حالی که تمام این فکرها از ذهنم میگذشتند و به دنبال یافتن راهی
میگشتم که بتوانم از طریق آثارم گفتگویی را با شرایط کنونی برقرار کنم و
همچنین بتوانم با احساس معنویتری که در واراناسی و در حین شست و شوی تن در
آبهای مقدس گنگ به آن دست یافته بودم، ارتباط برقرار نمایم. در سال
۲۰۰۵
از تعدادی از افرادی که پشتیبان هنر هستند درخواست کردم که هزینههای سفری
از آتن به واراناسی را تقبّل کنند. ایدهی اصلی این بود که هر یک یا دو
روز، چیزی که بتواند مورد توجه پشتیبانان پروژه واقع شود، بسازم و برایشان
پست کنم؛ از روی عکسهایم، فتوکپی سیاه و سفید میگرفتم و برای ایجاد یک
نقطهی تمرکز روی آنها را اغلب با ماژیکهای زرد رنگآمیزی میکردم و
توضیحی کوتاه دربارهی تصویر در پشت آن مینوشتم یا این که عکسهایم را به
کارتپستالهایی تبدیل میکردم، یا موسیقی، قصه و هر چیزی را که به نظرم
جالب بود، جمعآوری میکردم و هر روز با پست میفرستادم. اینها عموما
جزییات کوچکی بودند و چیزهایی که معمولا کسی به آنها توجه نمیکند که در
عین حال بخشی از انسانیت و حساسیت را همراه خود داشتند، چیزهایی که فکر
میکردم میتواند الهامبخش باشد. در این مدت با اتوبوس و قطار سفر کردم و
از مرزهای ترکیه، ایران، و پاکستان گذشتم. سفر من چهار و نیم ماه طول کشید
که دو ماه و نیم آن در ایران و عمدتا در تهران گذشت.
در تهران و در حالی که دلباختهی رفتار با فرهنگ و پیچیدگی ایرانیانی که با
آنها برخورد داشتم، شده بودم، جالبترین آثارم را خلق كردم. به دلیل این
که در زمان اقامتم در نیویورک فقط چیزهایی وحشتناك در مورد ایران در اخبار
شنیده بودم، از این کشور تصویر بسیار مخدوشی داشتم. فکر میکردم که جای خشن
و خطرناکی است و تصمیم گرفتم که هر چه زودتر از آن عبور کنم. با وجود این،
زمانی که به آنجا رسیدم، درک حجم واقعی شستشوی مغزی و تبلیغاتی كه به خورد
ما داده میشود، برایم تکاندهنده بود؛ تبلیغاتی كه از طریق چند نفری که
بزرگترین بنگاههای رسانهای را کنترل میکنند، تولید می شود. تصور میزان
آسیبی که آنها به اذهان ما وارد میکنند، بدون رفتن به آنجا و به چشم
خود دیدن ماجرا، بسیار دشواراست. بسیارعصبانی بودم و آرزو داشتم که
میتوانستم کاری در این مورد انجام دهم؛ اما چه میتوانستم بکنم؟
با دیدن یک پرفورمانس ویدئویی از مجید معصومی راد، جواب محتملی برای این
سوال پیدا شد. پرفورمانس، ویدئویی از او بود که پشت یک میز نشسته است و با
تفنگ به عکسهای دوستانش، خانوادهاش، (حدس میزنم) دوست دخترش، مدیر
موزه، و... شلیک میکند. دوربین پشت سر او قرار داشت و میتوانستم صدای
او را همانطور که با لحنی احساساتی و پرشور در مورد چیزهایی صحبت میكرد،
بشنوم. به دلیل این که حرفهایش به فارسی بود، نمیدانم که در مورد چه صحبت
میکرد. از دیگران پرسیدم و به من گفتند که او عموما دربارهی نحوهی
رفتارآن آدمها با خودش، گلایه میکند. دراین پرفورمانس ویدئویی، نوعی
کمیاب از معصومیت و جسارت حقیقی را دیدم که کنجکاویام را برای دانستن
بیشتر در مورد چگونگی تولید هنر در تهران، برانگیخت. پس از آن اجرا، تعدادی
نمایشگاه دیگر دیدم اما این تعداد برای این که بتوانم تصوری راضیکننده را
در ذهنم شکل دهم کافی نبود. در آن زمان، بسیار گرفتار کارهای خودم بودم،
اما همان زمان به این فکر افتادم که در آینده باید باز گردم؛ و این بار
اختصاصا برای تحقیقاتی کامل با هدف راهاندازی یک نمایشگاه از آثار
هنرمندانی که در تهران کار و زندگی میکنند که ابتدا در آتن برگزار شود و
شاید بعدا بشود آن را در امریکا نیز برپا كرد.
سرانجام، پس از دو سال و به دلیل تشویقهای گیورگس دراگوناس که از ابتدا به
شدت به این پروژه اعتقاد داشت و درواقع فردی است که واقعیت یافتن این
نمایشگاه مدیون اوست، در تابستان
۲۰۰۷
به تهران بازگشتم. تهرانی که به آن بازگشتم بسیار متفاوتتر از تهران سال
۲۰۰۵
بود. در اینجا سعی نخواهم کرد که این تغییرات را تجزیه و تحلیل کنم. فقط به
گفتن این نکات بسنده میکنم که در مدت این دو سال، اوضاع اقتصادی بسیاری
بدتر شده بود و مردم تهران از گذشته مضطربتر و غمگینتر به نظر میرسیدند.
با این احوال و با وجود اندوه موجود، اقتصاد بیمار، و نبود آزادی، مردمی که
در تهران دیدم بهعنوان مثال از یک شهروند متوسط آتنی بسیار مهربانتر و
انسانیتر بودند. زنان در ایران باید موها و همچنین بدنهایشان را به شکلی
که هوسانگیز نباشد، بپوشانند. با اینکه این مساله در نظر من محدود کردن
آزادی به شكلی مضحك است، اما در عین حال زمانی که در نیویورک زندگی
میکردم، زنانی ناشادتر از زنان امریکایی ندیدم. آنها تقدیر خود را بیچون
و چرا پذیرفتهاند، چرا که ظاهرا این انتخاب «آزاد»شان است که آنها را
وادار میکند که کمتر بپرسند و بیشتر اسیر باشند. زمانی که ظلم در شکلی
ملموس ظاهر میشود، مقاومت روانی در برابر آن سادهتر است، اما زمانی که
میاندیشیم که آزاد هستیم و ظلم به شکل آزادی ظاهر شده است، مقاومت در
برابر آن و حتی آگاهی از این که تحت ستم هستیم، بسیار سختتر است. پس
خوانندگان عزیز! حرف مرا باور کنید که زنانی که تحت قوانین اسلامی به سر
میبرند بیش از زنان «آزاد» غرب زجر نمیکشند؛ چرا که هر یک از ما به
روشهای متفاوتی زجر میکشیم. قوانین و محدودیتهای مذهبی ممکن است در واقع
سعادت بیشتری به ارمغان آورند و چرخ كارها همیشه بنا به یک نظم ثابت
نمیچرخد. متاسفانه، این روزها خوشی و سعادت دیگر اهمیتی ندارد و به
کلمهای تبدیل شده است که از فرط استفادهی زیاد، دیگر کسی به آن توجه
نمیکند یا واقعا دربارهی آن نمیاندیشد. حتی اگر این روزها، شادی در
تبلیغ یک اتوموبیل یا یک دئودورانت به ما وعده داده شود، همهی ما میدانیم
که شاد هستیم یا خیر و همچنین، حتی اگر بخواهیم كه این موضوع را نادیده
بگیریم، همه میدانیم که دقیقا چه بر سر روحمان میآید. در این زندگی
بیمعنا، شادی تنها چیزی است که اهمیت دارد و یگانه موضوعی است که ارزش
زنده بودن را دارد.
به نظر میرسد که از موضوع دور افتادم؛ پس اجازه دهید که بازگردم: در
تابستان سال
۲۰۰۷
و برای اقامتی یک ماه و نیمه جهت انجام تحقیقاتی دربارهی تولید هنر معاصر،
به تهران برگشتم. ابتدا، از موزهی هنرهای معاصر دیدن کردم و با کمک حمید
سوری، مدیر بخش تحقیقات موزه، به بایگانیهای آنجا دست یافتم. هدف من
انجام تحقیق شخصی بود و میخواستم که به مواد خام اجازه دهم مرا به سوی
تصمیمگیریها هدایت کنند. بهعنوان مثال، فکر کردم که اگر آثار برایم جالب
نبودند به یونان باز میگردم و با دوستانم شنا میکنم (به هر حال وسط
تابستان بود). اما برعکس آن روی داد و آن آثار مرا چنان از شادی سرشار
کردند که کاملا دریای آبی اژه را از یاد بردم. هر روز با دیدن تصاویر اعدام
با طناب دار در روزنامهها (که در تابستان
۲۰۰۷
موضوع تکرارشوندهای بود و شکر خدا امسال ممنوع شد)، آزرده میشدم و
۴۵
روز را صرف دیدن آتلیههای هنرمندانی کردم که از بایگانی موزه آنها را
برگزیده بودم؛ هر روز چهار یا پنج آتلیه. اما بعدا آنها مرا به دوستانشان
معرفی کردند و متوجه شدم که افرادی که برگزیدهام از گروههای مختلفی هستند
و بسیاری از این گروهها تقریبا گروههای دیگر را نمیشناسند (تهران شهر
بزرگی است). با وجود گرمای هوا و سختی کار، کشف شخصیتهایی تأثیرگذار،
هوشمند، جسور، صادق و آزاد که اشکال متفاوتی از هنر خود را نشان میدادند،
بسیار مسرورم کرد. نکتهی دیگری که متوجه آن شدم این بود که آثار را از
میان نسلهای متفاوت هنرمندان و رسانههای مختلف برگزیدهام. همچنین، پس از
بررسی تمام آثاری که انتخاب کرده بودم، متوجه شدم که با وجود این که اینها
تنها آثار اشخاص «ستمدیده» نیستند، در تمام آنها عنصری وجود داشت که از
واقعگرایی فراتر میرفت. این آثار، نوعی حساسیت و آزادی روانی را آشکار
میکردند که شکلی فرهیخته و اغلب مفهوم تند و تیز طنزآمیزی داشتند
(بهعنوان مثال، مانند «مسیح معاصر»).
این نمایشگاه را «شیر زیر رنگینکمان؛ هنر معاصر از تهران» نامیدم. این
عنوان که از نقاشی وحید شریفیان به عاریت گرفته شده، در وهلهی اول به این
دلیل برگزیده شد که شیر نمادی پررنگ از ایران باستان است و هنوز بهعنوان نمادی از عظمت هویت ایرانی پابرجاست. با این وجود، این
شیر زیر رنگینکمانی پنهان شده است. به نظر میرسد که سعادت، فقط از
نوع غربی آن، جایی ورای رنگینکمان در انتظارش باشد. در اینجا، این
شیر با تمام قدرتش زیر رنگینکمانی - گویی زیر پل یا سرپناهی بیدسترسی به
سوی دیگر - خفته است. هر کس میتواند این تصویر را به زعم خود تفسیر کند.
اما قویترین دلیل برای انتخاب این عنوان، آثار نمایشگاه بودهاند که
عناصری شگفتانگیز دارند؛ دورنمایی که این عناصر و خاصیتها میآفرینند به
شکل غافلگیرکنندهای متفاوت است. همچنین، ذکر این نکته مهم است که این
آثار، آثار هنری معاصری از تهران هستند. تهران دقیقا و اختصاصا نمایندهی
ایران نیست. این شهر شخصیت خود را دارد و آثاری که در آن تولید میشوند،
هویت ویژهی خود را دارند. این آثار با معیارهای شخصی من انتخاب شدهاند و
اعتقادم بر این است که با هم دیدن شدن آنها تصویری از حقیقت، شهامت و امید
را ارایه خواهد کرد.
الساندروس گئورگیو،
۲۰۰۸
|